• سه شنبه ۲۲ مرداد ماه، ۱۳۹۸ - ۱۱:۱۹
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 985-3880-5
  • خبرنگار : 04
  • منبع خبر : ----

یک استاد دانشگاه مطرح کرد:

انسان در عرفان اسلامی بنیان هنر خداوند است

یک استاد دانشگاه با اشاره به نگاه و نظرات اندیشمندان و مکاتب مختلف پیرامون انسان، به تشریح خصوصیت‌های انسان از دیدگاه عرفان اسلامی پرداخت.

به گزارش ایسنا منطقه فارس، متن کامل سخنرانی دکتر محمدرضا خالصی، استاد دانشگاه، نویسنده و پژوهشگر در موضوع انسان شناسی عرفانی در کنگره کشوری انجمن دندانپزشکی ایران به شرح زیر است.

"رفتار گراي معاصر آمريكايي اسكينر در كتاب مشهورش به نام "فراسوي آزادي و بزرگواري " Beyond Freedom and Dignity مي نويسد: مي توانيم بگوييم دو هزار پانصد سال پيش انسان، خود را به همان اندازه مي شناخته كه هر بخش ديگري از جهان پيرامونش را؛ اما امروز، خود او، تنها چيزي است كه كمترهر چيز ديگرمي شناسد. در طي اين همه سال، شناخت انسان و آنچه مربوط به اوست پيشرفت مهمي نكرده است. چون ما هنوز" مُحاضَرات Dialogue "  افلاطون را براي شناخت انسان به دانشجويانمان توصيه مي كنيم .

او مي گويد كه : ارسطو امروزه نمي تواند يك صفحه از فيزيك يا زيست شناسي جديد را بفهمد، اما سُقراط و ياران او در دنبال كردن و فهميدن مباحث مربوط به انسان در عصر جديد كمتر دچار اشكال مي شوند.  اين نكته به نظر مي رسد، ترجيع بندِ سخن ِ بسياري از متفكران معاصر دربارۀ شناخت انسان است. در كتاب "موزائيك انساني" هم گفتگويي است ميان دو شخصيت علمي و دو پزشك معاصر فرانسوي به نام هاي" ژان برنار" و" ژان دوسه " كه هريك سهم قابل ملاحظه اي در پيشرفت هاي پزشكي جديد داشته اند .

برنار، در جايي از كتاب، به جهش ها وپيشرفت هاي شگرف انسان معاصر درعلم، اشاره مي كند و بعد مي گويد: امروز وقتي اينشتاين را با ارشميدس مقايسه مي كنيم تفاوت ميان آن دو را به سهولت در مي يابيم. ولي پيشرفت در زمينۀ خرد قابل ملاحظه نبوده و شما اگر مثلا ً افلاطون را با هر متفكري از دنياي امروز مقايسه كنيد، نوعي ايستايي و ركود خواهيد ديد. وانسان شناسي از مهمترين اين مقولات است كه رشد ويژه اي نداشته است .

اين سخن درست است كه امروز ما از انسان بما هو انسان اطلاعات دقيق، عميق و تامي نداريم . اما دغدغۀ شناخت انسان از خودش از روزهاي پيدايشش تا امروز دست از گريبان او بر نداشته و رهايش نكرده است. هركسي از ظن خود به تعريف وتبيين اين تافتۀ جدا بافتۀ خلقت پرداخته است .

سقراط مي گفت خودت را بشناس Know yourself ، پيشوايان ديني ما مانند حضرت مولا(ع) هم در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد هست كه فرموده: "مَن عَرَفَ نفسه فقد عرف ربه " و يا" من عَجَزَ عَن مَعرفةِ نفسه فهوَ عن مَعرفةِ خالِقِه أعجُز ". 

پس شناخت انسان از خودي خودش به قول افلاطون، دغدغۀ هميشگي و تاريخي او بوده، اما گويا بشر هرچه در اين راه بيشتر تلاش كرده كمتر يافته است .

تعاريف انسان از خودش، به شدت مختلف، متفاوت، متباين وگاه مخالف هم است. اما وجه مشترك اين تعاريف اين است  كه انسان و هستي او را متمايز از ديگر موجودات مي بينند .

Man is the Measure of all things

مي شود گفت كه هر انديشه و انديشمندي به گوشه اي از اين سر زمين پهناور و گسترده  پرداخته و به همين دليل در تعاريف اين همه اختلاف و افتراق وتشت وجود دارد. كه آدمي را ياد داستان  "پيل اندر خانه اي تاريك بود" مولانا جلال الدين مي اندازد. ها بز Hobbez برجنبۀ تمرّد و سلطه جويي انسان تأكيد مي كند و مي گويد: انسان، براي انسان گرگ است . homo homini lupus = Human is wolf for human و اسپينوزا  Spinoza به جنبۀ ملكوتي انسان مي نگرد و مي گويد: انسان، براي انسان خداست homo homini Deus= Human is God for human

دكارت با آن جملۀ مشهورش " مي انديشم ، پس هستم . " Cogito ergo sum  يا  Je pense donc je suis     مؤيد بُعد فكري انسان است.ژان پل سارتر مي گفت: آدمي چيزي جز عمل نيست، او انسان را جز يك سلسله اقدام و عمل چيز ديگري نمي داند .

آلكسيس كارل در آن كتاب مشهور ومعروفش  " انسان موجودي ناشناخته " مي نويسد: انسان پيكري است كه كالبد شناسان آن را مي شكافند تا بشناسند؛ نفسي است كه روان شناسان به توصيف و تعريف آن مي پردازند؛ اجتماعي اعجاب آور از سلولهايي است كه فيزيو لوژيست ها به مطالعۀ آن اقدام مي كنند .

فرويد معتقد بود انسان سرشتي اهريمني دارد او با غرايزي برانگيخته مي شود كه ريشه هاي زيست شناختي دارند، به ويژه غريزه جنسي Sex  و پرخاشگري Aggression

تجربه گراياني Empiricists  مثل هابز معتقد بودند كه انسان فقط در جهتِ منافع خود حركت مي كند.  سودگراياني Utillitarians مثل بنتم مي گفتند اعمال انسان فقط بر اساس منفعت جويي او شكل مي گيرد هدونيست ها   Hedonists مي گفتند انسان در پي لذت است و براي رسيدن به اين موضوع مي كوشد . اتولوژيست هايي مثل لورنتز بر اين باورند كه انسان فطرتاً شرور است .

رفتارگراياني   Behaviorists مثل واتسن مي گفتند انسان نه خوب است نه بد مردم گراياني Humanists مانند مازلو بر اين معتقد بودند انسان استعداد خوب بودن و خوب شدن را دارد رومانتي سيسم ها Romanticists مي گفتند انسان اساسا خوب است

انسان شناسي Anthropology  از آنتروپوسنتريزم Anthropocentrism  يعني انسان مداري، اين كه انسان مدار عالم قرار مي گرفت حالا چه اين موضوع ربط به زمين مركزي Geocentrism  بطلميوسي داشته باشد يا نداشته باشد. انسان، اساس هستي به حساب مي آمد. اين مطلب نسبتاً در تاريخ بشري مورد نظر خيلي ها بوده است از ويكو فيلسوف ايتاليايي در دانش جديد The New Science تا ژان كابانيس  تا فوئر باخ، ماركس كه انسان را تنها موضوع و يگانه غايت فلسفه ديدند تا ماكس شِلر، ياسپرس، هايدگر و سارتر كه اساساً فلسفۀ آن ها با انسان سرو كار د ارد و انسان نقطۀ مركزي فلسفۀ آن ها است. ما ناگهان از اين شرافتمندي انسان به سمت آنتروپوجِنِسيز Anthropogensis  گام مي زنيم در اينجا بشر حلقه اي است در تكامل طبيعي از بوزينه ها Ape like  اين      ديدگاه ها هركدام شكلي از انسان شناسي را براي ما به ارمغان مي آورد كه از آن منظر به آدمي بنگريم هرچند هر كدام هم داراي نواقص و شايد محاسني است اما هيچ كدام بشر را به سر منزل مقصودش كه همانا شناخت خودي اوست نمي برد .

من در اين ميان البته مي خواهم  به انسان شناسي عرفاني آن هم عرفان اسلامي رجوع كنم كه  آن هم ديدگاهي است در ميان اين همه ديدگاهِ انسان شناسي و براي شما پنجره اي بگشايم كه از اين پنجره نيز شما به انسان بنگريد .

قبل از آن كه وارد مبحث خودم بشوم بايد اين نكته را عرض كنم كه انسان در عرفان ما جايگاهش بسيار والاست دو داستان را مي توانم به عنوان مَدخل سخنم در اينجا ذكر كنم كه هر دو از ابن عربي است :

او در فتوحات جلد پنجم صفحۀ388 مي گويد: پيامبر(ص) با اصحاب خويش نشسته اند در اين حين جنازۀ يك فرد يهودي در مقابل ايشان تشييع مي شود پيامبر به احترام اين جنازه بر مي خيزد اصحاب ايشان سؤال مي كنند كه چرا در مقابل جنازۀ  يك يهودي به پا خواستند پيامبر(ص) علت آن را شرافت ذاتي نفس انساني مي دانند :

الا تري الي النبي (ص) قد قام لجنازة  يهوديّ فقيل له : انها جنازة يهودي فقال (ص): أليست نفساً فما علل بغير ذاتها فقام اجلالاً لها و تعظيماً لشرفها و مكانتها .

اين اولين داستان، دومين داستان باز از قول ابن عربي است البته اين  بار از فصوص الحكم فص حكمة نفسية في كلمة يونسيه صفحۀ167 داستان بر اين اساس است كه خداوند به داوود پيامبر دستور داد كه بيت المقدس را بسازد و داوود مشغول ساختن بيت المقدس شد اما آنچه مي ساخت پس از مدت كوتاهي واژگون مي شد و مي ريخت چندين بار اين اتفاق افتاد داوود پس از اين به خداوند شكايت برد كه آنچه كه مي سازم شكل نمي گيرد و مدام واژگون مي شود خداوند به او وحي كرد كه دستان تو به خون آلوده است  اين بنا را به سليمان بده تا او بسازد .

اراد داوود بنيان البيت المقدس فبناه مراراً فكلما فزع منه تهد ّم فشكا ذلك الي الله فأوحي الله اليه ان بيتي هذا لا يقوم علي يدي من سفك الدماء فقال داوود يا رب ألم يكن ذلك في سبيلك قال بلي و لكنهم أليسو عبادي؟

شعار عارفان اين بود كه عشق الإنسان سُلم عشق الرحمن عشق به انسان نردبان عشق به خداوند است .

بوسعيد ابو الخير مي گفت: هرچه خلق را نشايد خداي را نشايد و هرچه خداي را نشايد خلق را نشايد .

آن ها صداي مردم  را صداي خدا مي دانستند.مانند مثل معروف لاتيني كه :Vox Populi Vox Dei و يا .Voice of people is the voice of God

اين اهميت به انسان از كجا در اين فرهنگ شكل گرفته است كه از هم اكنون به اين موضوع خواهيم پرداخت .

از ديدگاه اديان آسماني و عرفان، ساختمان وجودي انسان از دو بُعد روح وجسم فراهم آمده است يعني انسان موجودي است نيمه آسماني و نيمه خاكي .

در كتاب مقدس سِفر پيدايش باب 18 ابراهيم (ع) چنين با خدا مناجات مي كند كه: اينك من كه خاك و خاكسترم جرأت كرده ام با خدا سخن بگويم شلاير ماخر انديشمند مشهور

مي گويد: اين سخن ابراهيم نشاني از دو بعد زيستي انسان است.دو بعد خاك و افلاك، جسم و روح .

اين دو گانگي مورد تأييد اغلب بزرگان تفكر بشري بوده و هست افلاطون با تأكيد بر اين دو گانگي ساختمان وجودي انسان را تحليل مي كند وجسم را محسوس و روح از عالم معقولات مي داند.ارسطو نيز چنين است. دكارت هم انسان را مركب از دو جوهر تن و روح        مي داند .

اما لطيفه اي در تعريف انسان عرفاني وجود دارد كه آن را از انسان فلسفي جدا مي كند.در تعريف انسان فلسفي آنچه از ارسطو به جا مانده كف و سقفي است براي انسان ارسطو مي گويد انسان حيوان ناطق است يعني جنس و فصل او را مشخص مي كند. اين تعريف يعني تعريف انساني كه كف و سقف دارد و بعدها مورد قبول فيلسوفان اسلامي و مسيحي قرار گرفت .

در اسلام فارابي، ميرسيد شريف جرجاني عيناً همين تعريف را ارائه مي دهند و ابن سينا با كمي تغيير در رسالة الحدود انسان را حي ناطق مائت تعريف مي كند. ابو لحسن عامري و ابو حيان توحيدي نيز از همين تعريف استفاده مي كنند يعني در پاسخ به سؤال ما هو الإنسان؟ مي گويند حيٌ ناطقٌ مائت كه حي دلالت بر حس و حركت دارد ناطق دلالت بر عقل و مائت دلالت بر سيلان و استحاله .

بر اساس تعريف ارسطوئي هر تعريف مشتمل است بر دو جزء، جنس يا كف شيء و فصل يا سقف شيء .

  دربارۀ كف تعريف ارسطوئي عرفا سخني ندارند و آن را قبول دارند،اما بحث آنها مربوط به سقف وجودي انسان است .

عرفا بر اساس آموزه هاي اسلامي اعتقاد به عالم غيب و شهادت دارند. آن ها صورت هر شيء را جنبۀ شهادت آن و حقيقت و معناي آن را جنبۀ غيبي آن مي دانند. آنچه در حصار طبيعت است و داراي اول و آخر است صورت شيء و آنچه متصل به عالم اعلا است حقيقت شيء محسوب مي شود .

مولانا جلال الدين  در فيه مافيه مي گويد: هر چيز كه او را اول و آخر باشد آن صورت و قالب است. جان آن ، بي چون است و بي نهايت .

بر اين اساس در جهان بيني عرفا ناطق بودن نمي تواند فصل آدمي باشد چون نفس ناطقه  مختص به انسان نيست؛ تمام حيوانات  و حتي جمادات ناطق اند. نطق لازمۀ وجود است و هر موجودي شاعر و ناطق است .

به قول ابن عربي: نزد اهل كشف تمام موجودات حي ناطق اند. چون خداوند متعال مي فرمايد" و إن من شيء الا يسبح بحمده شيء" در اين آيه نكره است و شامل تمام موجودات مي گردد، بنابر اين همۀ موجودات تسبيح گويند و لازمۀ تسبيح زنده و عاقل بودن و عالم بودن است .

شيء نكرة و لا يسبح الا حيّ عاقل عالم .

عرفا معتقدند كه انسان سقف و فصلي ندارد چون به خداي عالم كه بي كرانه و سرمدي است متصل است و اساساً بر اساس حديث پيامبر كه متعدد نقل شده است إنّ اللهَ خَلَقَ الإنسانَ علي صورتِهِ اسان بر اساس وجه الله خلق شده است .

البته اين سخن را در تورات هم داريم و ابوالعلاء عفيفي در حواشي فصوص مي گويد: يعتبره الصوفية ُ حديثاً، وَ هو  عبارة ٌ مشهورة ٌ  واردة ٌ في التوراةِ. صوفيه اين عبارت را حديث مي شمارند، حال د آن كه عبارت مشهوري است كه در تورات آمده است .

ابن عربي در فصوص الحِكم در تعريف انسان مي گويد: فَهوَ الإنسانُ الحادثُ الأزليّ ُ والنشءُ الدائمُ الأبدي و الكلمة ُ الفاصلة ُ الجامعة ُ يعني انسان حادثي است ازلي و كلمه اي است فاصله و جامعه . البته پيش از ابن عربي ابن سينا اين تعبير را به كار بُرده اما در فضاي فكري خودش. او مي گويد: انسان بر خلاف ساير حيوانات، قوه اي را واجد است كه درك معقولات مي كند و اين قوه به نام هاي متعددي خوانده شده است از جمله: كلمۀ جامۀ فاصله .

اين جمله از يك سو با تعاريف منطقي متداول شباهت دارد؛ زيرا هم بر نقطۀ اشتراك و هم بر خط انفصال و مرز بندي مشتمل است، و از سويي روزنه اي به جايگاه و مرتبۀ وجودي انسان در عالم، براي ما مي گشايد .

ابن عربي با اطلاق واژۀ " كلمه " بر انسان ، نقطۀ اشتراك او با همۀ موجودات ديگر بيان كرده است، از نظر او هر موجودي يك " كلمه " يا كلمة الله " است. علت نامگذاري اين موضوع نيز به آموزه هاي ديني ما بر مي گردد در قرآن كريم آمده است كه : قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربي لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربي ...

ابن عربي بر اين باور است كه جهان هستي، تكوّن خود را با شنيدن شكل مي دهد بر اساس اين آيۀ شريفه " وإذا اراد شيئاً أن يقول له كن فيكون" خداوند هرگاه ارادۀ ايجاد چيزي كند به آن مي گويد كن( باش) پس آن موجود مي شود. پس نخستين مرتبه اي كه شيء ممكن به آن نائل مي شود مرتبۀ سماع الهي است. فأول شيء ناله الممكن مرتبة السماع الالهي .

عرفا اين " كن " را " كن " وجودي مي نامند كه توسط خداوند گفته مي شود و شيء ممكن بايد آن را بشنود تا لباس هستي پوشد.پس هستي با كلمه شكل مي گيرد .

همۀ موجودات در اين انديشه كلمات الله هستند، ويا به تعبيري ديگر همۀ عالم يك كتاب است كه مشتمل بر مجموعه اي از كلمات الله است. ابن عربي خود در فتوحات مكيه مي گويد: العالم كله ُ كلمات الله في الوجود .

پس كلمه بر اين اساس مي شود نقطۀ اشتراك انسان با همۀ موجودات. العالم فيه كتاب مسطور بل هو مرقوم .

اما با معناي " فاصله " است كه تمايز انسان از همۀ موجودات معلوم مي شود. اگر چه از لحاظ تكويني، انسان " كون جامع "  و مظهر تامّ كمالات الهي است اما از آنجا كه آميزه اي از خاك وخداست به لحاظ سلوك معرفتي به سوي خدا وضعيتي خطير دارد.زيرا در مرز ميان خدا و عالم قرار دارد؛ به قول ابو العلاء عفيفي اينكه انسان كلمۀ فاصله است براي اين است كه در مرز ميان خدا و عالم ايستاده است .

مرز ميان بودن بدان معناست كه آدمي " برزخ " است و در حد فاصل ميان خدا و غير خدا استقرار دارد

ابن عربي با استفاده از كلمۀ " جامعه " تعريف خود را كامل مي كند او بر اين باور است كه هيچ حقيقتي در عالم نيست مگر اين كه در عالم انسان وجود دارد پس او همان كلمۀ جامعه و مختصر شريف است. تمام حقايق الهي كه عزم ايجاد عالم كرده، يك جا به ايجاد اين نشئه انساني روي آورده است .

اين كه انسان عصارۀ هستي است در تاريخ، پيشينۀ كهني دارد: افلاطون در رسالۀ تيمائوس Timaios ، در تفكر هندوان قديم در سرود پوشه سوكته در ريگ وِدا، Rig-Veda  در انسان شناسي زُرواني

    Zurvanism Cosmology and Anthoropology ، در مكتب كابالاي Kabbala يهودي، و حتي در آموزه هاي اسلامي مي توان رد و نشان اين موضوع را يافت .

پس بر اساس انديشۀ عرفاني آدمي به لحاظ خاكي حادث است با عقلي كه بَدايت است نه نهايت. انسان در اين تعريف مي شود جامع همۀ حقايق عالم به قول خود ابن عربي فتمّ العالمُ بوجوده .

در ادبيات عرفاني ما عالم صُنع خداست ابن عربي مي گويد العالم صنعة الله صنعت با آنچه امروز از آن مي فهميم متفاوت است در زبان يوناني تِخنه Techne  يعني هنر آنچه كه امروز Art  مي ناميم اين كلمه وقتي وارد زبان عربي شده عنوان صنعت و فن به خود گرفته است. ابن عربي معتقد است كه با لصنعة ظهر الحق في الوجود از راه هنر خدا در عالم ظهور كرد. پس بر اين باور عالم، سراسر يك اثر هنري است ساختۀ دست يك هنرمند به نام خدا. پس نسبت اين عالم با خداوند نسبت يك اثر هنري است با پديد آورنده خالق آن .

انسان، اساس و بنيان هنر خداست و خداوند اين اثر هنري را بر اساس حكمت شكل داده و با ايمان رنگ آميزي كرده است. فالانسان بنيان صنعة رب كريم و أحكم الصنعة الانسانية و صبغها بالصبغة الايمانية

اوج خلاقيت و هنر نمايي خداوند در خلقت انسان شكل گرفته است.چرا؟ چون انسان روح عالم است .

محي الدين در فصوص الحكم در اين مورد مي گويد: فاقتضي الامر جلاء مرآة العالم فكان آدم عين جلاء تلك المرآة و روح تلك الصورة. آدم را به عنوان روح عالم خلق كرد تا نشئۀ عالم كامل گردد .

براي اينكه اين مفهوم واضح تر شكل گيرد و جايگاه انسان روشن تر تصوير شود ابن عربي از تمثيل آينه همان طور كه قبلا گفته شد بهره مي برد

فعالم الطبيعة صوَرٌ في مرآةٍ واحدةٍ لا بَل صورةٌ واحدة ٌ في مراياء مختلفة .

پس عالم آيينه است و حضرت حق تصوير خود را دراين آيينه جلوه نموده است. اما جايگاه انسان در اين تصوير كجاست ؟شبستري در گلشن راز اين چنين اين جايگاه را تصوير مي كند :

عدم آيينه، عالم عكس و انسان            چو چشم عكس در وي، شخص پنهان

عالم آيينه است براي ديدار و جلوۀ خداوند و انسان چشم اين تصوير محسوب مي شود. به عبارت ديگر انسان ديدۀ عالم است و عالم بدون وجود انسان نابيناست و شناخت و رؤيت تصوير حق غير ممكن. اينجاست كه معني كلام ابن عربي كه مي گويد   روح تلك الصورة  انسان روح عالم است معلوم مي شود .

وقتي كسي در مقابل آيينه قرار مي گيرد صورتي از او درآيينه منعكس مي شود شخصي كه در مقابل آيينه ايستاده در صورت آيينه دوبار حضور دارد يك بار به تفصيل و آشكارا كه خود آيينه است و يك بار به اجمال و پنهان كه در چشم آيينه قرار دارد .

تو چشم عكس و او نور ِ ديده است            به ديده ديده اي را ديده ديده است

در ساختكان چشم اساس رؤيت در مردمك است كه آن را انسان العين گويند مطابق نظر شيستري اگر  درمردمك چشم عكس خدا پنهان باشد براي ديدن نيازمند نوريم نور ديدۀ براي ديدن نور خداست پس بي خدا نمي توان ديد ابن عربي مي گويد و هو للحق بمنزلة انسان العين من العين الذي يكون به النظر، ا نسان براي حق به مثابۀ مردمك چشم نسبت به چشم است كه ديدن به وسيلۀ آن صورت مي گيرد .

پس انسان اگر مردمك ديدۀ آفرينش است پس بايد قوت وغذاي او نور باشد آن هم نور خدا."


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: